فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
خانه تنهایی وبی کسی من - دومین خاطره من


خانه تنهایی وبی کسی من

همیشه نگاه کسی رو باورکن که اگه ازش دور شدی در انتظارت بماند

پدر از کودکی از شوق دل دست پسر گیرد             به امیدی که در پیری پسر دست پسرگیرد

مصیبت آن زمان باشد پسر قبل از پدر میرد          که تابوت جوانش را پدر بر دوش گیرد

بازم سلام این دومین خاطره زندگیم هست این خاطره یه جورایی غمگینه ولی نوشتمش تا بعضی ها بدونن زندگی همیشه روی خوش به ما نشون نمیده ویه روزی هم چرخ وفلک روزگار ما رو از این صحنه خارج میکنه  وفقط خاطراتش برامون میمونه الان که دارم این مطلب رو براتون مینویسم از یه طرف دستام میلرزه از یه طرفم  اشک تو چشام حلقه میزنه

جریان مربوط میشه به آبان ماه  سال 85که روز پنجشنبه  عصر با خونواده رفتیم خونه اقوام که اقوام دور مامانم میشدن ولی چون من خاله ندارم  واونا پسرخاله ی مامانم میشدن من که با بچه هاشون دوست بودم بهشون میگم پسرخاله و دختر خاله  تو این پسرخاله ها من با2 تاشون خیلی رفیق بودم  م ومح ،م یک سال ازمن بزرگتره و مح هم سن منه ولی من بام خیلی خوبم به حدی که همدیگه رو داداشی صدامیکنیم وقتی رسیدیم اونجا حدودا ظهربود بعد از استراحت  رفتیم بیرون تا بگردیم باموتورچندتا چرخی زدیم و برگشتیم خونه عصرم دست جمعه ای همه رفتیم بیرون و آخر شب اومدیم خونه جمعه هم همینجور باهمدیگه گذروندیم و عصر رفتیم 2 تایی 2 دست لباس مثل هم و ست هم خریدیم و پوشیدیم روز شنبه فرا رسید از بدشانسی ما جمعه عصرماشین ما خراب شد ونتونستیم بیایم قرار شد شنبه عصر بیایم

م یا همون داداشیم صبح امتحان زبان انگلیسی داشت صبح زود اماده شد بره امتحان بده وبیاد بعدش باهم بریم بچرخیم منم تنهابودم گفتم م میخای منم همرات بیام و بعد بتونی به بهونه من از مدرسه جیم بشی گفت بیا بریم اماده شدیم و باموتور حرکت کردیم و رفتیم  از اینور بوار اومدیم و دور برگردون دور زدیم و راهی مدرسه شدیم سرعت موتورمون حدودا 60 کیلومتر بود تو همین حین یکی صدازد م ومن هم زمان سرمون رو برگردوندیم تا ببینیم کیه که یه وقت دیدم صدایی بلند شدو از موتور پرت شدم پایین وچندمتری رو آسفالت کشیده شدم و دستم زخمی شدو باکنترل خودم بلند شدم دویدم سمت م دیدم داره از سرش خون میاد و بیهوشه گفتم داداشی جواب نداد سرشو بلندکردم گذاشتم روپاهام شلوارم و دستام و پیرهنم پر از خون شد مردم جمع شدن دور من و تا زنگ زدن آمبولانس برسه م تو دستای من سرد شد و سرد شدو جون داد باورم نمیشد م مرده باشه وقتی منو بلند کردن که اونو بزارن رو برانکارد یه لحظه سرم گیج رفت و هیچی نشنیدم و نفهمیدم یه وقت بیدار شدم دیدم تو یه اتاق سوت وکور بایه سرم  که بهم وصله بلندشدم سرم رو از دستم جداکردم با دست پرخون زدم بیرون پرستار اومد بگیردم با دستم زدم به سینش بدبخت دختره خورد زمین دویدم دم در که دیدم  نگهبان اومد جلوم و گرفتم چند تا مشت پرت کردم  اونم نامردی نکرد و محکم خوابوند زیرگوشم  آروم شدم التماسش کردم ولم کن گفت برو تو بخش تا بگم بیان دنبالت خونوادت  بعد نیم ساعتی یکی از اقوام اومد دنبالم  کاملا با تیپ مشکی منو سوارماشین کرد وبرد خونه همه داشتن گریه میکردن دیدم مامان م اومد منو گرفت تو بغل گفت خاله دیدی داداشت مرد من هیچی نمیتونستم بگم لال شده بودم  رفتم نشستم بعد 2ساعتی اومدن بردن منو نیرو انتظامی برا بازجویی فرداش روز خاک سپاری بود م رو آوردن تابزارن تو قبر گفتم بذارید داداشم رو ببینم گفتن نه شروع کردم سرو صداکردن گفتن بیا ببینش وقتی ملافه رو زدم کنار اصلا باورم نمیشد م مرده باشه آخه سرش سالم بود مثل من ولی نمیدونم چرا چشاشو باز نمیکرد بعد مراسم خاک سپاری و روز دوم و سوم وهفته همه راحی خونشون شدن ولی من تاچهلم خونشون بودم آخه مامانش نمیذاشت بیام بعد چهلمش با یه دردسر تونستم بیام بعدشم تا حدود4ماه نتونستم کوتاه بیام بارفتنش بعدکمکم تونستم حالام که دارم اینومینویسم  دارم گریه میکنم این خاطره غمگین بود ولی خاطره بود خاطره تلخ و شیرین داره دفعه بعد خاطره شیرین میگم اونایی که مطلب رو خوندن برای روح م یه فاتحه بخونن اگه شد عکسشو میذارم تا ببینین

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 21:40 توسط بی نام ونشان| |


:قالبساز: :بهاربیست: